قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1556
تاريخ الفي ( فارسى )
اكثم در اين سال از قضا معزول گشت و از وى هزار دينار گرفتند « 1 » . و از جملهء وقايع اين سال فوت احمد بن ابو دؤاد بود . اين احمد پيش مأمون و معتصم و واثق كمال عزّت داشت و فاضل و فصيح و خيرخواه مردم بود و در حال غضب هيچ احدى با معتصم حرف نمىتوانست زد غير از احمد ؛ چنانچه ، در تاريخ يافعى مسطور است كه روزى معتصم بر محمّد بن جهم برمكى غضب كرد و فرمود كه او را در حضور من گردن زنيد . سيّاف حاضر شد و ابن جهم را بسته بالاى نطع نشانيدند و معتصم به نوعى غضب داشت كه هيچ احدى را ياراى ايستادن آنجا نبود ؛ چه ، جاى سخن كردن . در اين وقت احمد دليرى كرد و پيش آمده گفت : يا امير المؤمنين ، اين را كه كشتى مالش چون مىگيرى ؟ معتصم نگاه كرد و گفت : مانع كه خواهد بود ميان من و مال او ؟ احمد گفت : يا امير المؤمنين ، مانع خدا و رسول خدا و عدل امير المؤمنين ؛ چرا كه ، بعد [ 192 ب ] از مردن او مالش حقّ ورثه مىشود و ايشان هيچ خيانتى بر امير المؤمنين نكردهاند و بر مردم اثبات خيانت نتوان كرد ؛ چرا كه ، او شايد جواب مشروع داشته باشد . پس اولى آنكه اوّلا خيانت بر وى اثبات كنيم تا مال او را شرعا متصرّف باشيم و بعد از آن ، او را از جهت سياست بكشيم . معتصم از غضب فرو نشست و ابن جهم خلاص يافت . و نيز در تاريخ يافعى مسطور است كه روزى معتصم شخصى را حكم به كشتن كرد و سيّاف شمشير برآورد كه گردنش بزند كه احمد فرياد آورد كه : يا امير المؤمنين ، سبق الّسيف العدل . يعنى : سبقت مىكند شمشير ، عدالت را ، اندك تأنّى فرمايند كه شايد او مظلوم باشد . و از احمد منقول است كه : در وقت گفتن اين سخن آنچنان بول بر من زور آورده بود كه قدرت بر حرف زدن نداشتم ، امّا ديدم كه اگر من برنخيزم آن شخص را فى الحال مىكشند . من همانجا جامههاى خود را در ته خود جمع آورده ، به نوعى كه نشر در بساط نكند شاشيدم ، و آنقدر نشستم تا او را خلاص كردم و مظلوميّت او را بر معتصم ظاهر ساختم . چون برخاستم معتصم ديد كه جامههاى من تر است ، گفت : اى احمد ، بلكه بالاى آب نشسته بودى ؟ حقيقت حال به خدمت وى معروض داشتم . معتصم بسيار بخنديد و گفت : بارك اللّه اى احمد . و فرمود تا خلعت فاخر با صد هزار درم به من دادند . و نيز يافعى آورده كه روزى احمد را خبر آوردند كه افشين ، عيسى عجلى را ، كه به « ابو دلف » مشهور بود ، به واسطهء خيانتى كه به وى نسبت كردند مىخواهد بكشد و سيّاف حاضر كرده . احمد بن ابو دؤاد فى الحال سوار شده پيش افشين رفت و گفت : اى افشين ، من رسول امير المؤمنين معتصم هستم به سوى تو در آنكه ابو دلف را به
--> ( 1 ) . دفاعى كه ابن خلدون در مقدمهء مشهور خود ( ص 15 ) از يحيى كرده و او را از شرابخوارى و معافرت با مأمون منزّه و مبرّا گردانيده درخور توجّه است ، امّا صاحب تاريخ وصّاف ( ج 2 ، ص 167 ) به شرابخوارى وى تصريح كرده و اشعارى هم در وصف شراب به دو نسبت داده است .